تبلیغات
هرکس میخواهد خدا را بشناسد، ریاضیات بخواند - من ترا کی گفتم ای یار عزیز*** کاین گره را بگشای و گندم را بریز
ریاضیات موسیقی ذهن است، پس باید آنرا نواخت

من ترا کی گفتم ای یار عزیز*** کاین گره را بگشای و گندم را بریز

شنبه 28 تیر 1393 11:51 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: اطلاعات عمومی ، شعر ،

پیرمردی مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار وسخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود


این دوا میخواستی، آن یك پزشك
این غذایش آه بودی، آن سرشك

این عسل میخواست، آن یك شوربا
این لحافش پاره بود، آن یك قبا

روزها میرفت بر بازار و كوی
نان طلب میكرد و میبرد آبروی

دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود

هر امیری را روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی بخشد به وی

شب بسوی خانه میآمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون

روز سائل بود و شب بیماردار
روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل كرم
كس ندادش نه پشیز و نه دِرَم

از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، امّا نه پایی، نه سَری

ناشمرده بَرزن و كویی نماند
دیگرش پای تكاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان، یك دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت:"كای حیّ قدیر!

گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشایی هر گره كایّام بست

چون كنم یارب! در این فصل شتا؟
من علیل و كودكانم ناشتا

میخرید این گندم اَر یكجای كس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس

آن عدس در شوربا میریختم
وان عسل با آب میآمیختم

درد اگر باشد یكی، دارو یكیست
جان فدای آنكه درد او یكیست

بس گره بگشوده‌ای از هر قبیل 
این گره را نیز بگشا، این جلیل!"

این دعا میكرد و میپیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته
وآن گره بگشوده، گندم ریخته

بانگ برزد:"كای خدای دادگر!
چون تو دانایی، نمیداند مگر؟

سالها نرد خدایی باختی
این گره را زان گره نشانختی؟!

این چكارست، این خدای شهر و دِه؟!
فرقها بود این گره را زان گره

چون نمیبیند چو تو بیننده‌ای؟
كاین گره را برگشاید بنده‌ای

تا كه بر دست تو دادم كار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی

من تو را كی گفتم، این یار عزیز!
كاین گره بگشای و گندم را بریز؟

ابلهی كردم كه گفتم ای خدای!
گر توانی این گره را برگشای

آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

من خداوندی ندیدم زین نمط
یك گره بگشودی و آنهم غلط"

الغرض، برگشت مسكین دردناك
تا مگر برچیند آن گندم زخاك

چون برای جستجو خم كرد سر
دید افتاده یكی همیان زر

سجده كرد و گفت:"كاین ربّ ودود!
من چه دانستم تو را حكمت چه بود؟

هر بلایی كز تو آید، رحمتیست
هر كه را فقری دهی، آن دولتیست

تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای
هرچه فرمان است، خود فرموده‌ای

زان به تاریكی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند
تا كه با لطف تو پیوندم زنند

گر كسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

هر كه مسكین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی كسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند كآنچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را
تا كه بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فكند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند

من بمردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب، در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال
تو كریمی، این خدای ذوالجلال!

بر در دونان چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، این خدای!


گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته‌ام بردی كه تا گوهر دهی

درتوپروین! نیست فكروعقل وهوش
ور نه دیگ حق نمیافتد ز جوش


 پروین اعتصامی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 تیر 1393 12:09 بعد از ظهر