تبلیغات
هرکس میخواهد خدا را بشناسد، ریاضیات بخواند - مطالب شعر
ریاضیات موسیقی ذهن است، پس باید آنرا نواخت

اصلاح شعر

چهارشنبه 15 آذر 1391 09:25 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،
یکی از کلمات شعری که در حاشیه این وبلاگ نوشته شده، آن اشتباه بوده است، که با تذکر یکی از دوستان به نام پویا و سپاس فراوان از ایشان، اصلاح شد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 آذر 1391 09:28 بعد از ظهر

خلیج فارس

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 10:26 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ،

ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز

ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من

ای زتو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کُش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف
سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را
بازگرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من
مادر اجداد و فرزندان من

خانه من,بانه من,توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست,جان من مباد
زنده در این بوم و بر یک تن مباد

وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گاه شیرخواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره

وطن یعنی پدر,مادر,نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هویت,اصل,ریشه
سرآغاز و سرانجام و همیشه

سه تیغ و صخره و دریا و هامون

ارس,زاینده رود,اروند,کارون

وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن

زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین

وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رُفتن

وطن یعنی هدف,یعنی شهامت
وطن یعنی شرف,یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته,حال,فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا,یعنی ایران

وطن یعنی رهایی زآتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون

وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث یار زال و بال سیمرغ

سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان ارزان خریدن

نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شقایق

جمعه 25 فروردین 1391 01:05 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

خبر آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب

می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

من تعجب کردم

چهارشنبه 16 فروردین 1391 02:02 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ،
خدایــــــــــا  اگر مـــا بد كنیــــــــم تورا بنـــــــده های
خــــوب بسیــــــــار اســــــــت
تــــــــــو اگر مــــدارا نكنـــی
مـــــارا خدای دیگر نیســت
دربیكران زندگی دوچیز افسـونـــم كــرد
 آبــــــــــی آســمان وخدا
آبی آسمان را میبینم و میدانم كه  نیست
خدارا نمی بینم و میدانم كه هست



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 فروردین 1391 02:30 بعد از ظهر



تعداد کل صفحات : 36 1 2 3 4 5 6 7 ...