تبلیغات
هرکس میخواهد خدا را بشناسد، ریاضیات بخواند - مطالب شعر
ریاضیات موسیقی ذهن است، پس باید آنرا نواخت

یادش بخیر

سه شنبه 15 فروردین 1391 02:19 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: متفرقه ، شعر ،
خاطرات كودكی زیباترند

یادگاران كهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

دبستان مازار تهران سال 1347

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی كوكب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

  

كاكلی گنجشككی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

  

تا درون نیمكت جا میشدیم

ما پرازتصمیم كبری میشدیم

پاك كن هایی زپاكی داشتیم

یك تراش سرخ لاكی داشتیم

  

كیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود

  

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جارو ی   با پا روی برگ

همكلاسیهای من یادم كنید

بازهم در كوچه فریادم كنید

  

همكلاسیهای درد ورنج وكار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

كاش میشد باز كوچك میشدیم

لا اقل یك روز كودك میشدیم

  

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها كه بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 فروردین 1391 02:26 بعد از ظهر

اینم یه جوره

دوشنبه 14 فروردین 1391 09:50 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی
من از سپیده‌های دروغین مشوشم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 فروردین 1391 02:23 بعد از ظهر

ایران

پنجشنبه 4 اسفند 1390 08:55 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ،

در این خاک زرخیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان

گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک

همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد

ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما

که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان

کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟

خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما

کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود

همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت

کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر

گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت

نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند

کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است

دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم

برون سر از این بار ننگ آوریم






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 اسفند 1390 05:56 بعد از ظهر

شعر

یکشنبه 27 آذر 1390 07:24 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،

دلم امشب چه گرفته رو لبام خنده ها مردن
همۀ آدما انگار منو از یاد دیگه بردن


تا تورفتی همهچیم رفت دیگه هیشکی فکر من نیست
دل بی تو نا امیدم مال این سینۀ من نیست


زندگیم با تو قشنگه بی تو تاریک بی تو تنگه
دل عاشقا همیشه زخمیه دستای سنگه


همه جا اسم تو گفتم اگه بودم اگه رفتم
از صدای تو شنیدم که به عاشقی رسیدم

 
زندگیم با تو قشنگه بی تو تاریک بی تو تنگه
دل عاشقا همیشه زخمیه دستای سنگه


نفسم پر از صداته تن عاشقم فداته
ثروتم یه قلب پاکه دست تو دست نجاته


واسه رفتن دیگه دیره دل من اینجا اسیره
عزیزم عزیزترینم عاشق قدیمی پیره




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 36 1 2 3 4 5 6 7 ...