تبلیغات
هرکس میخواهد خدا را بشناسد، ریاضیات بخواند - مطالب شعر
ریاضیات موسیقی ذهن است، پس باید آنرا نواخت

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

چهارشنبه 5 مرداد 1390 06:03 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

 

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی

طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست

 

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

 

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

 

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

 

در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

 

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

 

آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

 

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

 

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

 

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

 

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

 

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

 

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


استادخسروفرشیدورد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1391 05:44 بعد از ظهر

کاش

چهارشنبه 25 آبان 1390 09:12 قبل از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ،

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد


کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد


کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد


کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد


کاش میشد با نسیمشامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد


کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد


کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید


بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید


کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد


کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد


کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید


در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید


کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد


کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد


کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت


کاش می شد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت


کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد


کاش می شد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد


کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها راساده و زیبا کنم


کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم


کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم


کاش میشد در طلوع باس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم


کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم


کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

 

عیدتان مبارک




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 آبان 1390 06:10 بعد از ظهر

عیدتان مبارک

پنجشنبه 9 تیر 1390 01:35 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: متفرقه ، شعر ،

کاش می شد سرزمین عشق را
در میان گامها تقسیم کرد


کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد


کاش می شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز کرد


کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد


کاش میشد با نسیمشامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد


کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد


کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید


بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید


کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد


کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد


کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید


در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید


کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد


کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد


کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت


کاش می شد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت


کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد


کاش می شد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد


کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها راساده و زیبا کنم


کاش می شد برگ برگ بیت را
سرخ تر از واژه رویا کنم


کاش میشد با کلامی سرخ و سبز
یک دل غمدیده را تسکین دهم


کاش میشد در طلوع باس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم


کاش میشد با تمام حرف ها
یک دریچه به صفا را وا کنم


کاش میشد در نهایت راه عشق
آن گل گم گشته را پیدا کنم

عیدتان مبارک




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عید مبارک

پنجشنبه 9 تیر 1390 01:34 بعد از ظهر

نویسنده : مزبان حبیبی
ارسال شده در: شعر ، متفرقه ،

بازامشب عرشیات کف می زنند

آل احمد پنجه بر دف می زنند

 

جبرئیل آمد به آواز جلی

می سراید یا محمد یا نبی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 36 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...